تبليغاتX
آدمک


دکتر علی شریعتی :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید .

و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :

زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.

 

 

 

با تشکر از عارفه



نان را از من بگير ، اگر ميخواهي ،
هوا را از من بگير ، اما
خنده ات را نه .

گل سرخ را از من بگير
سوسني را كه ميكاري ،
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سرريز ميكند ،
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو ميزايد .

از پس نبردي سخت باز ميگردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني ،
اما خنده ات را كه رها ميشود
و پرواز كنان در آسمان مرا ميجويد
تمامي درهاي زندگي را
به رويم ميگشايد .

عشق من ، خنده تو
در تاريك ترين لحظه ها ميشكفد
و اگر ديدي ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاري ست ،
بخند ، زيرا خنده تو
براي دستان من
شمشيري است آخته .

خنده تو ، در پاييز
در كنار دريا
موج كف آلوده اش را
بايد برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،
خنده ات را ميخواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم ،
گل آبي ، گل سرخ
كشورم كه مرا ميخواند .

بخند بر شب
بر روز ،
 بر ماه ،
بخند بر پيچاپيچ
خيابان هاي جزيره ، بر اين پسر بچه كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم ميگشايم و ميبندم ،
آنگاه كه پاهايم ميروند و باز ميگردند ،
نان را ،
 هوا را ،
روشني را ،
 بهار را ،
از من بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم ...
 

(پابلو نرودا )

 



 

کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو می گو یم،،
کلید خا نه ام را
در دست ات می گذارم،
نان شادی ها یم را
با تو قسمت می کنم،
به کنارت می نشینم وبر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویا های خویش
با تو درنگ می کنم؟



این شعر که برنده شعر کودکان هم هست توسط آنا سولدی یازده ساله از ایتالیا نوشته شده است!!!!!!!!!!.
من در نانوایی , قلبی دیدم از جنس نان,
قلبی بزرگ,گرم و خوشبو,
و فکر کردم((اگر من قلبی از جنس نان داشتم چند کودک می توانست آن را بخورد!
یک لقمه برای تو ,دوست من
برای تو که گرسنه ای !
یک لقمه از این نان قلبی برای توست
و برای تو ,و برای تو!))
به کودکی که گرسنه است و می ترسد
کافی نیست که بگویی((دوستت دارم!))
وقتی که کودکی را گریان می بینی
کافی نیست که بگویی : ((طفلک بیچاره!))
اگر قلب من از جنس نان بود
چندین کودک می توانست آن را بخورد!
و تو ! ای فرمانده
چه چیز مانع از آن می شود که
بمب هایت را به شکل نان نسازی؟
آنگاه در پایان جنگ ها , هر سربازی
می توانست خوشحال به خانه بازگردد
با سبدی از بمب های برشته و خوشبو.
اما این فقط یک رویاست
ودوست گرسنه من هنوز هم می گرید
آه, اگر قلب من از جنس نان بود...


پس اين ها همه اسمش زندگي است
دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند
و همين طور ريگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست


قطار می‌رود...
تو می‌روی...
تمام ایستگاه می‌رود...

 
و من چقدر ساده‌ام
كه سالهای سال
در انتظار تو
كنار این قطار رفته ایستاده‌ام...

و همچنان
به نرده‌های ایستگاه رفته 
تكیه داده‌ام
!
 
قيصر امين پور